شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

164

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

فرّاشى از ان وى به زخم كردند و بيرون آمدند ، همچنان شعار علاء الدّين اظهار كرده مباهات مىنمودند . عوامّ از بامها ايشان را سنگسار كردند و تا نفس آخر مىگفتند كه : ما قربان علاء الدّين‌ايم . و در اين وقت بدر الدّين احمد رسول الموت ببيلقان رسيده بود ، قصد حضرت سلطنت داشت . چون حادثهء اورخان بشنيد در كار خود متحيّر ماند . مكتوبى به شرف الملك نبشت * و در كار خود استشارتى كرد . شرف الملك از ترس كه در نفس او درآمده بود استبشار نمود ، و مىخواست كه قاعده‌اى كه سبب امن او بود ممهّد شود ، و او نيز بر پى اورخان نرود . به دو نبشت كه : انديشه ناكرده هر چه زودتر بيايد تا بمقاصد مراجعت كند . او نيز بيامد ، و شرف الملك از ساق جدّ تشمّر نمود ، و تا كار او تمام نكرد نياسود . بالاى تمنّاى او كارها گزارده شد كه غايت مراد ايشان بيش از ان نبود : اوّلا دست از بلاد ايشان قاصر كنند ؛ و ايشان در زمان تاتار و خلوّ ديار بر دامغان مستولى شده بودند ، و سلطان مطالبت مىكرد كه بازگردانند ؛ فى الجمله چنان مقرّر كردند كه دامغان همچنان در دست ايشان باشد ، به شرطى كه هر سال سى هزار دينار حمل خزانهء سلطان كند « 1 » ، و توقيعى در اين باب نبشتند . آنگه به طرف آذربيجان سوار شدند ، و بدر الدّين احمد رسول ألموت بمجلس خاصّ و سماط عامّ شرف الملك حاضر مىشد . و او با اين رسول بنياد انبساطى بنهاد ، و محبّت و اخلاص نمود . چون بچراگاه شهر سر او رسيدند در اثناء مجلس شراب ، وقتى كه ضمير

--> ( 1 ) - يعنى علاء الدّين صاحب ألموت . در متن عربى و ترجمهء فارسى مطلبى غير ازين نيست تا لفظ « اوّلا » كه در سطر 11 آمده است محلى داشته باشد .